وقتی بی خبر از همه جا می نشینی برای دیدن انیمیشن کورالاین و بی مقدمه فرشته ای (با پیرهن صورتی ِ چین دار قدیمی که دور کمرش ربانی بسته همرنگ با، پاپیون های موهای قهوه ای از دو طرف گیس شده اش) رقصان از میان آسمان سورمه ای رنگ ،می افتد توی پنجره ی قدیمی خانه ای ،وسط دو دست آهنی که حریصانه باز شده اند ، با آن موسیقی آشنای کودکانه که دیلینگ دیلینگ جعبه کوکی های چرخان کودکی را تداعی می کند و دستت را گذاشتی زیر چانه ات ، با آن لبخند ملیحی که از این فضای آشنا نصیبت شده ، یک دفعه بی آنکه آرامش فضا و موسیقی به هم بخورد، تصویر عوض می شود و فرشته می افتد وسط یک جعبه ابزار ، چیزی شبیه سلاخ خانه ی عروسک ها و آن دست ها ی آهنی که تا به حال فقط از لغزیدن تیزیشان روی بدن نرم فرشته مور مورت می شد، یک دفعه با قیچی ای، که حس اره می آورد می افتد به جان عروسک ، بعد انگار که جان داشته باشد، می لرزی از دردی که می پیچد توی تنش .
و او که آرام و با وقار، بی هیچ تقلایی، اسیر در چنگال آهنی، بی صدا تحمل می کند تا موهایش را دانه، دانه و ردیف به ردیف بکند و بعد برود سراغ از کاسه در آوردن چشم هایی، که گر چه دکمه ای، آخرین نگاه آشنایش را هم به تو می اندازد و خود را می سپارد به چنگال ها برای جر دادن آن لپ های گل اندود و لب های دوخته شده ،که از همان جا تهی کند اش از آنچه بود تا همین چند لحظه پیش و دست آخر همان پوست به جا مانده را هم وارونه اش کند و خلاص…
و حالا این پوسته ی جدید و تمیز و براق ،پر می شود از شن و چشمان دکمه ای سیاهِ نو و موهای آبی تمیز و براق و اورکت نوی کرم رنگ جایگزین آن لباس صورتی کهنه و آشنای قبلی ،که اندازه می شود به تن جدید ،با آن چرخ خیاطی تار عنکبوت گرفته ی سال ها بی مصرف…
حالا این عروسکِ فشنِ ورژن جدید ،با آن مدل موها و رنگ آبیشان و کفش های پاشنه دار و همه چیزش که کلا نشانی ندارد از آن فرشته ی قدیمی (با آن نگاه آشنا و معصوم و کفش های چارلی چاپلینی دوست داشتنی اش)،نشانی ندارد از اصلش و تو که همچنان دست ات زیر چانه ات است و فقط لبخند نداری و دیگر مور مورت هم نمی شود، هر چه سوزن می کند این پنجه آهنی در چشم ها و تن این نا آشنا ی با کلاس، که همخوان شده دیگر با دست های خالق و رها می شود در آسمانی که گر چه همچنان پر ستاره است اما ….
و یاد جان مالکوویچ بودن می افتی وآن عروسک گردان، که بازی داد عروسک را همان ابتدای فیلم و دیگر چیز تازه ای نبود تا آخرش برای گفتن!
و کورالاینی که آخر داستان می گریزد از این رنگ و لعاب ظاهری و می چسبد به همان کهنگی آشنا و مطمئن و ...خودش عوض می شود، که چگونه ببیند...
راستی اگر همه چیز فقط به نگاه دکمه ای ختم می شد ، نمی ارزید چشم هایت را عوض کنی با دکمه ها و به جایش ماندنی شوی در دنیای آرزوهایت؟!آه
کورالاین داستان تخیلات ماست. تخیلاتی که به هر سمت و سو میروند، مرزی نمیشناسند و حتی میتوانند از مکانهای ترسناک سر در بیاورند. کورالاین کودکی هر یک از ماست و شاید بزرگسالی برخی از ما! اینکه ما موفق شویم با بستن چشمهایمان خودمان را در دنیایی دیگر قرار دهیم، که سرشار از ایدهآلها و تمام چیزهای عجیب و غریبی است که وجودشان برایمان مطبوع و دلپذیر است، خوشایند به نظر میرسد.
نوشتن کلی درباره این انیمیشن ساده نیست و هر یک از شخصیتهای این داستان میتوانند خالق دنیای خیالیای باشند که پیش روی ماست، به همین دلیل در ادامه به صورت مجزا به تکتک المانها و شخصیتهای کلیدی فیلم پرداخته میشود.
در
ما با دری روبهرو هستیم که مرز میان دنیای واقعی و دنیای خیال است، این در، در کتاب، یک در بزرگ از چوب بلوط است که با یک کلید بزرگ آهنی باز میشود. ولی در فیلم، به جای این در بزرگ، دری بسیار کوچک که توسط کاغذ دیواری پوشیده شده است، وجود دارد. Henry Selick، کارگردان فیلم، در مصاحبههای مختلف مسئله کوچک بودن در را این گونه مطرح میکند که در زمان کودکی وی، هنگامی که با خانوادهاش به ملاقات مادربزرگش در نیوجرسی میرفته، در طبقه سوم خانهای قدیمی ساکن میشدند که سقف آن کج بوده و در یک گوشه این سقف دری کوچک قرار داشته. این در از نظر ابعاد هماندازه دری است که در کارتون کورالاین مرز میان دو دنیای واقعی و خیالی میباشد. او میگوید:
"و همیشه یک در وحشتناک کوچک وجود داشت که قفل بود و کسی به من اجازه نمیداد تا این قفل را باز کنم و ببینم آن طرف این در چه خبر است. در نگاه اول این در پیش از آنکه ترسناک باشد، برای من حالتی دعوتکننده داشت و از نظر سایز مناسب قد و قواره من بود."
دری که در این کارتون با آن روبهرو هستیم نیز همین خاصیت دعوتکننده بودن را دارد. در واقع این در از همان لحظهای که به چشم میآید، همزمان کنجکاوی کورالاین و بیننده را به خود جلب میکند و گویی تنها مادر کورالاین است که نسبت به آن بیتوجه است و هیچ حس خاصی به آن ندارد! با این حساب میتوان در اینجا به دنیای ذهنی و خیالی کودکان در برابر دنیای جدی و واقعی بزرگسالان اشاره کرد.
از سوی دیگر، هر یک از ما زمانی کودک بودهایم و حتی همین حالا اگر این کودک را در ذهنمان، هنوز نگه داشته باشیم، مسلماً یک در کوچک در پشت کاغذ دیواری ما را وادار به خیالپردازیهای متعدد میکند و چه بسا ما را ترغیب به دنبال کردن مسیری در پشت این در کوچک!
یکی از نکات دیگری که قابل توجه است، کلیدی است که در با آن باز میشود که کاملاً متفاوت با سایر کلیدهایی است که در کشوی آشپزخانه انبار شده است. انتهای این کلید شکل همان دکمهای است که به جای چشم، بر صورت هر یک از افراد دنیای آن سوی در وجود دارد و از قضا برای این در تنها همین یک کلید موجود است!
پیرو سخنان کارگردان فیلم، خانهای که کورالاین در آن زندگی میکند، سه طبقه است. یک خانه صورتی رنگ که به "قصر صورتی" معروف است؛ در طبقه زیرین Spinkو Forcible، در طبقه میانی، خانواده کورالاین و در اتاق زیرشیروانی آقای بوبنسکی زندگی میکند. فضای اطراف این خانه، مهآلود است که این شاخص رمزآلود و هراسانگیز بودن فضا را به خوبی به بیننده القا میکند.
مادر دیگر
مادر دیگر (که با عبارت *Beldamبه معنای پیرزن زشت و اخمو نیز شناخته میشود) سازنده "دنیای دیگر" است که کودکان غمگین را به آن دعوت میکند. در حالی که به سرعت از دست آنها خسته میشود، وآنان را در پشت آینهای جادویی زندانی میکند. در وهله اول او را در در شکل و شمایلی زیبا (در واقع نسخه زیبا شده مادر اصلی کورالاین) میبینیم. او به کورالاین غذای بهتر، اتاق بهتر و مهربانی هدیه میکند. اما در ادامه میبینیم که او کارهای وحشتناک زیادی انجام میدهد: مثل زندانی کردن روح سه کودک در پشت آینه، یا زندانی کردن پدر دیگر، یا زندانی کردن پدر و مادر واقعی کورالاین.
مادر دیگر، در اولین برخورد، از نظر ظاهر، همانند مادر واقعی کورالاین است با این تفاوت که به جای چشمهایش، دکمه قرار گرفته است. بعد از اولین تغییر شکلش، او دارای قدی بلند و پوستی رنگ پریده میشود. در نهایت، پس از بازگشت کورالاین از مسابقهای که در آن چشم آن سه روح زندانی را پیدا کرده است، مادر دیگر به شکل واقعی و اصلی خود در میآید؛ قسمت بالا تنه او به حالت اسکلت و صورت استخوانیاش دارای شکاف است. دستانی بلند و انگشتانی از سوزن دارد و بیشتر شبیه یک عنکبوت است (حتی تبدیل شدن کف اتاق به تار عنکبوت نیز این تغییر شکل را به ذهن بیننده میرساند). این دستان سوزن مانند را یک بار در شروع داستان میبینیم. دستانی که در حال درست کردن یک عروسک کهنه است. دستانی که یک عروسک به شکل کورالاین میسازد، و این همان دستانی است که در نهایت موفق به عبور از در شده و وارد دنیای واقعی کورالاین میشود تا به دنبال کلید برود.
مادر دیگر، آفریننده دنیای دیگر است. به نظر میرسد او ارتشی برای نابودی کورالاین تدارک دیده است و قصد دارد که کورالاین را مجبور به دوختن دکمه به جای چشمانش کند، در حالی که کورالاین اصرار دارد که برای ادامه زندگیاش میخواهد به دنیای واقعی خود بازگردد. اما مادر دیگر او را مجبور به ماندن در دنیای خیالی میکند، جایی که میتواند بهترین غذاها و لباسها، همسایگانی سرگرم کننده و هر آنچه برای خوشحالی نیاز دارد را با هم داشته باشد.
از یک منظر، کل داستان ساخته و پرداخته ذهن مادر دیگر میباشد. جادوگری که به محبت نیاز دارد و برای جلب این محبت، چارهای جز به دام انداختن کودکان غمگین ندارد!
پدر دیگر
پدر دیگر، توسط مادر دیگر آفریده شده تا به او در ترغیب کورالاین به ماندن در دنیای خیالی کمک کند. او، از نظر ظاهر، شبیه پدر واقعی کورالاین است. از نظر کورالاین فردی بسیار سرگرمکنندهتر از پدر واقعی است. در ادامه زمانی که قصد کمک به کورالاین و گفتن واقعیت به او را دارد، توسط مادر دیگر در زیرزمین زندانی میشود.
او پیانو مینوازد و باغبانی میکند و اوست که باغ را پر از گلهای زیبا و به شکل صورت کورالاین درمیآورد. او در واقع کورالاین را دوست دارد و نمیخواهد به او آسیبی برسد و با اینکه در قسمتی از داستان که کورالاین به دنبال پیدا کردن چشم یکی از سه روح است، پدر دیگر با وسیله شخمزنی خود به او حمله میکند تا جلوی او را بگیرد، میبینیم که در واقع قصد آزار و اذیت کورالاین را نداشته. در واقع نیروی مادر دیگر است که باعث این حملهها و آسیبها میشود. و هم اوست که زمانی که به همراه دستگاه شخمزنی خود از روی پل شکسته شده به داخل باتلاق میافتد، چشم یکی از سه روح را که در دستگاه شخمزنی قرار داشته به کورالاین میدهد.
سه روح زندانی در پشت آینه
یکی از این سه روح، پسری است که از کورالاین تقاضا میکند تا روح آنها را آزاد کند. این ارواح زمانی آزاد میشوند که کورالاین موفق به پیدا کردن چشم آنها میشود.
روح دیگر نیز دختری است که همان خواهر گم شده مادربزرگ وایبی است! دختری که روزی از خانه خارج شده و دیگر بازنگشته است و عروسک کورالاین را که وایبی به کورالاین هدیه میدهد، در واقع متعلق به همین دختر بوده. او در واقع اولین قربانی این داستان است که توسط مادر دیگر به دام انداخته شده است.
سوال دیگر ایجاد شده این است: ما در این فیلم با دو عروسک روبهرو هستیم. عروسک کورالاین و عروسک مادر و پدر کورالاین! در واقع به نظر میرسد که مادر دیگر برای به دام انداختن هر فرد یک عروسک مشابه او میسازد و اگر این ایده درست باشد، باید عروسکهایی از این سه روح کوچک نیز وجود داشته باشد!
دو چشم دیگر، یکی در توپی است که موشهای جهنده سیرک آقای بوبنسکی با آن بازی میکنند و دیگری در یکی از Water Globeهاییست که بر روی شومینه اتاق قرار دارد. این سه روح نیز به رنگ آبی هستند و به لیست دیگر موارد آبی رنگ این فیلم اضافه میشوند.
مادر و پدر کورالاین
این دو فرد مشغولیتی بیش از این دارند که بخواهند به فرزندشان توجهی نشان دهند. در بخشهای آغازین فیلم، زمانی که کورالاین، در آشپزخانه، با مادر خود صحبت میکند و مادر در پی پیدا کردن راهی برای از سر باز کردن اوست، شاید لیوانی که بر روی میز، روبهروی مادر، قرار گرفته است توجه کسی را جلب نکند. اما روی این لیوان که متعلق به مادر است نوشته شده Ilove Mulch. در حقیقت ما در طول فیلم متوجه میشویم که مادر و پدر کورالاین در حال تهیه کاتالوگی برای یک شرکت هستند که تحت همین نام است و این کاتالوگ مربوط به محصولات گیاهی است. در واقع Mulch پوششی بر روی خاک است که از خروج رطوبت جلوگیری کرده و مانع فرسایش خاک میشود و در نتیجه به رشد سریع گیاهان کمک میکند.
در اینجا ممکن است نکتهای به ذهن بیننده خطور کند: کورالاین در صحبتهایش چند بار آن را تکرار میکند، بیزاری مادرش از گِل است! اینکه چگونه فردی که در حال تهیه کاتالوگ درباره گیاهان است، از گِل و لای بیزار است و چگونه فضای بیرونی خانه که باغچهای وسیع را شامل میشود، با هیچ گل و گیاهی پوشیده نشده است.
مادر واقعی
مادر واقعی کورالاین ویراستار و نویسنده کاتالوگ باغبانی است. فردی سختکوش و غالباً خسته، که در واقع وقتی برای صرف کردن برای کورالاین ندارد؛ از آشپزی لذت نمیبرد و به همین دلیل این کار را به همسر خود واگذار کرده است. از گل و لای بیزار است در حالی که شغلش تهیه کاتالوگی در زمینه باغبانی است. او خانوادهاش را دوست دارد، با اینکه این عشق را به آنها نشان نمیدهد. مادر واقعی کسی است که در کوچک را که مرز میان دنیای واقعی و خیال است، باز میکند.
در واقع میتوانیم این تعبیر را داشته باشیم که این مادر به علت مشغله زیاد، برای از سر باز کردن کورالاین حاضر میشود این دنیای خیالی را پیش پای کورالاین بگذارد تا او را مشغول کند و خودش بتواند به کارهایش بپردازد. البته او به کورالاین اخطار میکند که حق عبور از این در را تا زمانی که مادر واقعی موفق به تمیز کردن پشت در و از بین بردن تارهای عنکبوت و موشها (به تشابه با تارهای تنیده مادر خیالی و موشهای جهنده توجه کنید) نشده، ندارد. از منظر دیگر، میتوانیم کل داستان را ساخته و پرداخته ذهن مادر کورالاین بدانیم.
پدر واقعی
پدر واقعی کورالاین کمی صمیمیتر از مادر واقعی به نظر میرسد. اولین کسی که توجه ما را به موارد آبی رنگ جلب میکند، اوست. در واقع او از کورالاین میخواهد که برای سرگرم شدن هر چیز آبی رنگ در خانه را بشمارد و این چنین کورالاین سر از اتاقی که در کوچک در آن وجود دارد، در میآورد. به جز موهای آبی کورالاین، مسیری که در پشت در کوچک قرار گرفته و کورالاین را به دنیای خیالی هدایت میکند نیز آبی و بنفش است!
نکتهای که درباره پدر واقعی جالب به نظر میرسد این است که، زمانی که کورالاین عروسک هدیه وایبی را دریافت میکند و نزد پدر واقعی خود میرود، پدر واقعی بدون اینکه عروسک را هنوز دیده و از وجود آن اطلاعی داشته باشد، ضمن صحبتهایش با کورالاین، وجود عروسک کورالاین را مطرح میکند! در اینجا، میتوان گفت که پدر نیز میتواند خالق دنیای خیالی باشد.
در انتهای فیلم، زمانی که همه در باغ جلوی "قصر صورتی" جمع شدهاند و پدر واقعی در کنار مادر واقعی در حال کاشتن گلهای لاله است، لحظهای را میبینیم که باغچه تقریباً از بالا نشان داده میشود و تصویر ایجاد شده توسط لالهها، تصویر صورت مادر دیگر است! این مسئله به نظریه مطرح شده کمک میکند.
آقای بوبینسکی
آقای بوبینسکی یک مرد غولپیکر روس با پوست آبی و ژیمناستی است که یک رژیم غذایی ثابت که شامل چغندر میشود را دنبال میکند. او به کورالاین پیشنهاد میکند که این رژیم غذایی را دنبال کرده و در صحنه انتهای فیلم، او را مشغول بیرون آوردن گلهای لاله از خاک و کاشتن چغندر میبینیم! به نظر مادر کورالاین، آقای بوبینسکی همیشه مست است؛ ولی کورالاین او را انسانی عجیب و غیرعادی میداند. آقای بوبنسکی که در آن سوی در و در دنیای خیالی زندگی میکند، رئیس سیرک موشهاست (موشهای جهنده) و در نهایت به تعداد بسیار زیادی موش، تغییر شکل میدهد! (به نوعی مسخ)
آقای بوبسنکی تنها شخصیت داستان است که پوستی غیرطبیعی به رنگ آبی دارد.
خانم اسپینک و خانم فورسیبل
این دو فرد، هنرپیشههای بازنشستهای هستند که در طبقه زیرزمین "قصر صورتی" زندگی میکنند. شناخت بیشتر و شخصیتهای دیگرشان در دنیای خیالی، به نوعی هنر، آنان را در جوانی نشان میدهند.
زمانی که کورالاین تصمیم به بازگشت به دنیای خیالی خود را دارد، این دو هنرپیشه بازنشسته از یکی از ظرفهای آبنباتهای قدیمیشان، وسیلهای بیرون آورده و آن را به کورالاین میدهند تا به وسیله آن بتواند چیزهای گم شده را پیدا کند. کورالاین توسط همین وسیله آبی رنگ میتواند سه چشم آن سه روح کوچک را در دنیای خیالی پیدا کند.
در خانه این دو شخصیت سه ظرف آب نبات مربوط به سه تاریخ متفاوت وجود دارد. میتوان این سه ظرف را به سه روح کوچکی که در پشت آینه دنیای خیالی زندانی شدهاند نسبت داد؛ زیرا هر ظرف دارای تاریخی است که این تاریخها میتواند همان تاریخهای مفقود شدن آن سه کودک باشد!
مادربزرگ وایبی
او صاحب "قصر صورتی" است. در کودکی در همان خانه به همراه خواهر دیگرش زندگی میکرده و چون خواهرش به طرز عجیبی ناپدید شده است (یکی از سه روح زندانی در دنیای خیالی)، آن خانه را ترک کرده و حاضر نیست خانه را به خانوادههایی که دارای کودک هستند، اجاره دهد (به عبارتی ممکن است مادربزرگ وایبی نیز، مادر دیگر را ملاقات کرده و توانسته از چنگ او فرار کند. در واقع کلیدی که در "قصر صورتی" وجود دارد، میتواند نشانهای از همین جریان باشد.) به هر حال این مادربزرگ از نزدیک شدن به این خانه وحشت دارد و وایبی را نیز از نزدیک شدن به این خانه نهی کرده است.
ابهام پیش آمده دیگر این است که چرا مادربزرگ این خانه را به خانواده کورالاین اجاره میدهد؟ آیا نگه داشتن عروسکی که شبیه کورالاین است و متعلق به خواهر مادربزرگ است، دلیل خاصی دارد؟ آیا میشود تمام این جریانات را ساخته و پرداخته ذهن مادربزرگ وایبی دانست؟
وایبی
وایبی پسر بچهای است که با مادربزرگش در همسایگی خانواده کورالاین زندگی میکند. پسر بچهای که پرحرف و پر جنب و جوش بوده و کارهای عجیبی میکند: مثل پوشیدن دستکشهایی با طرح اسکلت و زدن ماسک اسکلت مانند و چرخیدن در جنگل اطراف خانه! او نوه همان پیرزنی است که خانه را به خانواده کورالاین اجاره داده است. کورالاین او را فردی نادان و وراج میداند و اسم او را به فرم why were you born یا همان why born صدا میزند! وایبی همان کسی است که عروسک کورالاین را به کورالاین هدیه میدهد! البته بعد از مدتی مادربزرگ وایبی او را مجبور میکند تا این عروسک را از کورالاین پس بگیرد. میتوان کل داستان را تصورات و خیالات وایبی به حساب آورد. پسر بچهای که با یافتن عروسکی مشابه دختر همسایه، شروع به خیالپردازی میکند!
وایبی دیگر، پسری مطبوع و دلنشین بوده و قادر به حرف زدن نمیباشد. در واقع اگر فرض کنیم که این داستان زاییده خیال کورالاین باشد (از آنجا که همه چیز این دنیای خیالی از دید او مطبوع و دلپذیر است)، پس وایبی دنیای خیالی هم با حرف نزدن و مهربان بودن، شخصیتی ایدهآل در دنیای خیالی برای کورالاین، به خود گرفته است!
کورالاین
کورالاین شخصیت اصلی داستان است. دختربچهای که با پدر و مادر همیشه گرفتارش زندگی میکند و به دنبال پیدا کردن چیزهای سرگرمکننده مختلف در اطراف خود است و با کنجکاوی کودکانه خود موفق به کشف دنیایی خیالی میشود که شخصیتهای آن مشابه شخصیتهای دنیای واقعی او هستند، با این تفاوت که بسیار مهربان و سرگرمکننده به نظر میرسند.
کورالاین نمونه کودکی بسیاری از ماست؛ با همان کنجکاویها و همان خیالپردازیها. در دیدگاه بسیاری از افرادی که این فیلم را دیدهاند، دنیای خیالی، ساخته و پرداخته ذهن کورالاین است! چون او اولین کسی است که آن در کوچک مخفی را پیدا میکند و تنها کسی است که اصرار بر باز شدن آن در دارد. زیرا در تصوراتش باید دنیایی در پشت این در عجیب و کوچک که با کاغذ دیواری پوشیده شده است، وجود داشته باشد. او تنها کسی است که توجهش به موشهای جهنده در نیمه شب (زمانی که سایر افراد خانه و حتی همسایگان خواب هستند)، جلب شده و به دنبال آنها روانه میشود و بالاخره میتواند دنیایی در آن سوی در پیدا کند.
او دختر بچهای با موهای آبی است و از اینکه بزرگترها او را جدی نمیگیرند، غمگین میشود. از سوی دیگر، از تلفظ اشتباه نامش بیزار است (میبینیم که در دنیای خیالی، همه نام او را به درستی تلفظ میکنند؛ در حالی که در دنیای واقعی این چنین نیست). او توانایی خلق دنیای خیالی خاص خودش را دارد. تنها کافی است که چشمهایش را روی هم بگذارد...
گربه
یکی از شخصیتهای کلیدی این داستان گربهای سیاه رنگ است که به آسانی بین دنیای واقعی و دنیای خیالی در حرکت است. در واقع این گربه، تنها شخصیتی است که همتای دیگری در دنیای خیالی ندارد.
I’m not the other ofanything! I’m me
تنها تفاوت این است که در دنیای خیالی قادر به حرف زدن است و البته در دنیای واقعی با نگاهش حرف میزند! این گربه با ورود کورالاین به دنیای خیالی به او تذکر میدهد که این یک بازی نیست. او پیش از این هم به این دنیا رفت و آمد داشته زیرا به خوبی مادر دیگر را میشناسد.
SheWants sth. To loveorshewants sth. To eat!
او یک بار در دنیای خیالی، توسط کورالاین، به عنوان طعمهای برای پرت کردن حواس مادر دیگر استفاده میشود و در دنیای واقعی، زمانی که کورالاین قصد دارد کلید در کوچک را در چاه بیاندازد، گربه تنها کسی است که به او هشدار میدهد (که البته کورالاین این کار را میکند).
این گربه نقش یک آگاهی دهنده را دارد و بدون نام است.
نکات دیگری نیز در این داستان توجه بیننده را به خود جلب میکند:
- حشرات و جانوران موذی؛ در ابتدای داستان ما مارمولکهایی را بر دیوار حمام میبینیم و یا بر روی میز کنار تخت کورالاین ملخی میبینیم که در واقع پایه یک قاب عکس است. در دنیای خیالی، اتاقی که در کوچک در آن قرار دارد، کاغذ دیواریای با طرح حشرات دارد و صندلیها و وسایل این اتاق همگی حشره هستند. شکلاتی که مادر دیگر به کورالاین تعارف میکند، به شکل حشره است. دستگاهی که پدر دیگر با آن زمین را شخم میزند حشره است و در نهایت مادر دیگر، تبدیل به یک عنکبوت میشود!
- موارد آبی رنگ موجود در فیلم: موها، لاک ناخن، و برخی از لباسهایی که کورالاین میپوشد، لباسهای دو هنرپیشه، پوست آقای بوبنسکی، روحهای زندانی شده، پروانههایی که در اتاق کورالاین میچرخند، قطاری که بر روی میز دنیای خیالی وجود دارد، مسیر پشت در کوچک.
- Beldam اشاره دارد به شعری از John Keat که در سال 1819، تحت عنوان "زنی زیبا و بی رحم" یا "La Belle Dame sans Merci" سروده شده است. این شعر درباره شوالیهایست که یک پری زیبا را میبیند که دارای چشمانی افسونگر است. پری زیبا شوالیه را به غار خود برده و او را جادو و به بندگی خود در میآورد. در داستان کورالاین Beldam اسمیست که روح بچهها بر روی مادر دیگر گذاشتهاند و آن هشدارهایی که به کورالاین میدهند، به تسخیر او توسط مادر دیگر اشاره دارد.
این داستان ممکن است زاییده خیال هر یک از افراد این داستان باشد. میتواند زاییده خیال مادر دیگر باشد که تشنه محبت است، یا زاییده خیال پدر کورالاین باشد که راهی برای سرگرم کردن دختر کوچک خود پیدا کند، یا زاییده خیال مادر واقعی باشد که به دنبال از سر باز کردن کورالاین است، یا زاییده خیال وایبی و یا مادربزرگ او باشد ... و در نهایت میتواند زاییده خیال خود کورالاین باشد...
از اسمی که او دوست دارد درست تلفظ شود؟ از من کوچکی که حتما با همهمان زیسته و میزيد؟ از عروسکهايی که به زندهگیمان آمدهاند، ماندهاند، گم شدهاند، همحرفمان شدهاند، ترساندهاندمان و فراموششان کردهايم؟
از نشانهشناسی حيوانات؟ گربهی سياه سخنگويی که حتا در بهترين حالت هم از موشها دل خوشی ندارد، حتا اگر موشهای جهندهی سيرک باشند؟ يا سگهای بالدار مرده و خفاشهای سگنما؟ يا عنکبوت و سلطهی او بر ديگر حشرات طوری که آخوندک با همهی آن هیبت هولناکاش میشود فقط مرکب نظاماش؟
ديگر از چه؟ بگذار فکر کنم کمی و جمع کنم ذهن شلوغ خوابزدهام را ...
از در و معبری که به دنيايی ديگر باز میشود سريع میگذرم فعلا که از بديهيات است، اما خود خواب را چهطور؟ میشود از خواب هم گذشت؟ و از در گيری کسانی که حتا دنيای شگفتات را باور نمیکنند در بازی چهطور؟ آيا خواب ما را در میربايد يا ما خواب را میآفرينيم، سمت و سو میدهيم به آن؟ از آن ديگری که در خوابها میبينیم و میجوييم و حتا بر میسازيم؟ آن خانهی ديگر، آن مامان و بابای ديگر، آن خوراکهای دوستداشتنی و دستپختهای ديگری که مگر خوابشان را ببينيم؟ از بروز تمايلات ممنوعه و پنهانشدهيی که همهمان از آنها خبردار هستيم و در سکوت برگزار میکنيم حضورشان را؟
از اين که خودم هم خواب و بيدار قصه را ديدم؟ از اين که خوابهايمان را دوست داریم يا نه؟ از اين که خوابهايمان را جدی بگيریم يا نه؟ از اين که در خوابهايمان چه رؤيايی بافته میشود يا میبافيم به شکلی ناخودآگاه؟
راستی، از سيرک و نمايش چهطور؟ آقای بی و آن دو پيردختر – اسمشان چه بود؟ اپريل و ... فعلا اسم يکیشان را به خاطر نمیآورم*– و تعلقشان به گذشته با ان آبنباتهای هفتاد هشتاد ساله و بازگشتشان به امروز؟ و حتا تمايل جنسی اقليتیشان؟
از رنگ آبی موهای کورالاين چهطور، وقتی که توی عکس خانوادهگی با مامان و بابای واقعیاش میبينيم که رنگشان قهوهيیست؟
از طلسم چهطور، وقتی همهچيز میشود انبوه شنی که فرو میريزد يا زمينی که رنگ میبازد و خاکستری بی حس و حالی میشود؟ از دستکش نارنجیرنگی که میشود رنگ زندهگی و رنگ آشتی چهطور؟ از رنگ صورتی، سفيد و آبی قصر آپارتمانی چهطور؟ از همان خانهيی که پر از در و پنجره و گاه هر چه زش دور میشوی باز به ان نزديکتر میشوی؟
راستی، مگر میشود دفترچههای يادداشت را از خاطر برد؟ و پنجرههای غبارگرفته را؟
از وايبی نخود آش پر حرفی که مگر در خيالات دهاناش بدوزی و بشود آخر کسی که خوشحال میشوی از دوستی و همراهیاش که اگر نبود اسیر هميشهی عمر جادوگر میمانستی؟
يا از دکمهها؟ از دکمههايی که با نخ و سوزنی تيز که حسشان نمیکنی چشمها را میدوزند؟
از ارواح اسير کودکان بازیگوشی چهطور که خيالات دوستداشتنیشان را به واقعيت تلخ و شيرينشان ترجيح دادند و شدند گرفتارهای فراموششده و فراموشنشدهيی که مگر دخترکی ديوانه و پيرزنی فرو رفته در دلتنگی خواهر دوقلويش بشناسندشان؟
ديگر از چه؟ اين سؤالها را سر تمامی خواهد بود مگر؟ ...
* آن يکی هم که ميريام بود ديگر.
دو – يک برخورد فرامتنی سرضرب
يادم به خيلی قصههای ديگر میافتد. يادم به خيلی کسها میافتد. يادم به يونگ میافتد. حتا يادم به محسن مخملباف میافتد و «فضيلت بسم الله»اش. ياد «تويين پيکس» لينچ هم میافتم. با اين همه و خيلی زياد ياد «آفتاب ابدی يک ذهن پاک» میافتم. جوری که تحريک میشوم بنشينم يک مقايسهی سرتاسری بکنم و تطبيق بدهم آدمها را و ماجراها را و همه چيز را.
کلمنتاين - تنجرين با آن موهای هر روز به رنگیش که ديوانهگیها داشت و استاکر بود، آيا نمیتواند همین کورالاينی باشد که مثل او نگران رفتار ديگران به اسماش هست و با چوب جادو دنبال آب میگردد؟
دفترچهی نوشتهها و نقاشیهای جوئل را هم يادتان هست و حالا هم نوشتههای دفترچهی کورالاين را ببينيد و خرت و پرتهايی که ماجراجويانه در کيف میريزد و آنچا سبد سبد که از آدمها خاطره جمع میشد تا کناری گذاشته شود و نمیشد.
از زوايای پنهان عوالم هر آدمی که موقعيت بروزشان را نداشته و خيالشان را میسازد مثل خودارضايی جوئل در حضور کلمنتاين و خواب کودکانهی کورالاين از نمایش بیپروای ميريام و اپريل یعنی نمیشود حرف زد؟
طلسمی که فرو میپاشد و میشود کپهيی شن و آنجا خاطراتی که پاک میشوند: ديوارهايی که فرو میريزند، کتابهايی که سفيد میشوند، آدمهايی که بیصورت میشوند و ...
شگفتیيی که اينجا با عبور از راهرويی با خوابآلودهگی سر و شکل میگيرد و عمليات پاکسازی ذهنیيی که آنجا هم دروازهاش خواب است.
دوگانی وايبی و کورالاين هم با کلمنتاين و جوئل را میشود اعتنا کرد.
حالا میماند که بروم از قصهی آبلارد و هلوئيز رمزگشايی کنم و همين طور عنکبوت جادوگر، (اما کو حوصله؟) گرچه حالا همه چيز را خيلی سرضرب مرور کردهام و هيچ چيزی فراتر از همين خطوط نيست.
سه – ثبت شنيدهی کاملا بیربط و البته مرتبط
دوستی دارم که کم و بيش میشناسيدش و پسرک خردسالی دارد. پسرک داشته بطری آب را روی فرش خالی میکرده. بابا در میآید و رو به او میگويد: «چه کار میکنی؟ مگه عقل نداری که نبايد آب رو اينجا بريزی. آب رو بايد تو باغچه خالی کنی.» میدانی چه جواب میشنود؟ فيلسوفک جواب میدهد: «آخه، من دو تا عقل دارم: يه عقل خوب یه عقل بد. اين حرف عقل بدم بود که گفت آب رو اينجا بريزم.» بعد میرود دنبال کارش و بابا را حيران رها میکند جلو خيسی فرش.
حالا اگر برای خودش او هم دری کوچک داشته باشد، دنيايی ديگرگون و باقی قصه چهطور؟ عجيب است يا نه، خيلی هم عادیست و نيازی به رمزگشايی ندارد هيچ چيزی.
چهار – پيش از فيلم و در اطراف آن
بعدا مینويسم، از گربهی بیمکان، از تطابقهايی که میشود با فيلم «يتيمخانه» يافت و ...
۱ دنیایِ کورالاین ما را به درونِ پرسش می فرستد. در دیدنِ نخستِ این فیلم، ناخودآگاه به نشانه هایی از دنیایِ بیرونیِ فیلم ارجاع داده می شویم. شاید این ارجاعاتِ ناخودآگاه در حکمِ نوعی فاصله گذاری اند برایِ مخاطبی که دست در دستِ نوستالوژیِ کودکی، مشغولِ قدم زدن در دنیایِ انیمیشن است. وینسنت/دن کیشوتِ تیم برتون که کورالاین بر خلافِ او، روحش در این تاریکی که در آن افتاده است، بارِ دیگر بر می خیزد. نقاشی هایِ آمادئو مودیلیانی با آن بدن هایِ خمیده و اعضایِ نامتجانس و رشدِ جنون آمیزشان. آن دستی که (اگر اشتباه نکرده باشم) در فرشته یِ ملک الموتِ بونوئل، رویِ زمین در جستجویِ چیزی است؛ اینک، سال هایِ سال بعد در کورالاین، دستی که اتفاقن او هم از آنِ خالق/ملک الموتی است، به دنبالِ کلیدِ تونل همه جا را پشتِ سر می گذارد. هم چنین تاریک و روشن هایِ اکسپرسیونیستیِ مطبِ دکتر کالیگاریِ روبرت وینه. نهایتن، با همه یِ این ارجاعاتِ ناخودآگاه، فیلم شخصیتِی مستقل دارد که این را مدیونِ غنایِ بصریِ فراوان و روایتِ محکم اش است.
۲ کورالاین از آن دسته فانتزی هایِ منفعلی نیست که به خیالی بی ریشه پناه برده اند و رازورزانه رویِ سرِ خود راه می روند. انیمیشن از واقعیت آغاز می کند، هرچند این واقعیت شکننده و مه آلود است. همانندِ تمامِ چیزهایی که برای مان تداعی می شوند، دایره یِ واژه گانی که نمودِ بصری شان این انیمیشن را می سازد، زیاد است. با این همه، می توان دو ریتمِ اصلی در کورالاین که در واقع روایتِ دو گانه ای از یک روایت هستند را برگزید و به آن پرداخت. کورالاین، نمایشِ جزئیات است. پرداخت به این جزئیات نوعی ایجادِ وهمِ دو گانه از یک واقعیت است. قبل از هر اوج گاهی این جزئیات هستند که تفاوتِ دو دنیا را نشان مان می دهند، از دکمه ها گرفته تا لحنِ افراد هنگامِ ادایِ دیالوگ های شان و هر چیزِ روزمره ای که می تواند برایِ خود شخصیتی داشته باشد، حتا اسمِ کورالاین که در دنیایِ دیگر درست ادا می شود. روایت شکلی دو پاره ندارد بلکه موجی سینوسی است که گاه در مجاز است و گاه در واقعیت. به نوعی با دو بازیِ زبانی/تصویریِ متفاوت از یک مفهوم روبرو هستیم.
در کورالاین، جهان به آن صورتی که هست در تقابل با آنچه که می تواند باشد، قرار گرفته است. کارولاین/کورالاین بارزترین نمودِ این دو گانه گی است. عیان تر، چیزی میانِ این دو دنیایِ واقع شده و آرزو شده که به کلام در نمی آید و فقط با تصویر می توان بیانش کرد: گربه ای که در سکانسی از کورالاین مرزِ بینِ واقیعت و رویا را محوتر از گذشته می کند. آن جا که همانندِ آن دنیایِ دیگر در پوسته یِ درختی محو می شود و ما می مانیم با علامتِ سوالی بزرگ همانندِ دکمه هایی بر چشم های مان که اساسن واقعیت چیست و تا چه اندازه می توان به نمود و حتا به بود، اعتماد کرد؟ این سکانس هم از نظرِ بصری و هم از نظرِ مفهومی، یکی از ظریف ترین و بهترین سکانس هایِ انیمیشن است. هم چنین این گربه تنها موردی در دنیایِ دیگر است که دکمه به چشمانش راه نیافته است. این راه نیافتنِ دکمه بر رویِ چشم ها، سوایِ اهمیتِ کارکردی اش، بخشی از هر اثر هنری است که باعث می شود آن اثر هنری تام و تمام در اختیارِ مخاطب قرار نگیرد. از این طریق، تعلیقی به وجود می آید که از طریقِ این تعلیق شکافی بر روایت می افتد. این شکاف (نه دو پاره گی)، باعث می شود مرزهایِ تفکیک پذیریِ بینِ دو دنیا کاملن از بین نروند و نتوانیم با قاطعیت بگوییم که این مربوط به این است و آن مربوط به آن. دو دنیا اشتراکاتی با هم دارند که وجودِ این اشتراکات، وهم را دامن می زند. حتا لزومن نباید امرِ واقع شده، واقعی باشد. همان طور که امرِ آرزو شده می تواند به اندازه یِ همان جهانی که توهمِ جهانی آرزو شده از دل آن بر می آید واقعی باشد.
۳ در کورالاین، محیطْ بسته به ذهنیت و روحیه یِ شخصیت ها تغییرِ شکل می دهد. وقتی اوضاع روشن و روبراه است، رنگ-آمیزیِ متنوعی را می بینیم. اوجِ این رنگ آمیزی استفاده از تابلویِ آسمانِ پر ستاره یِ ونسان ونگوگ است. هرچه هم روحیه-ها گرفته تر و داستان سیاه تر است، با رنگ هایِ سردتری روبرو می شویم. مقایسه کنید باغی را که پدرِ دکمه بر چشم بر اساسِ چهره یِ کورالاین ساخته است، قبل و بعد از آن که سطحِ آن از هرچه گیاه است خالی شود و خطوطِ اکسپرسیونیستیِ یک دستی جایِ گل ها را بگیرند. یا زمانی که کورالاین در تار عنکبوت هایِ شبهِ مادرش گیر می افتد، رنگ-ها از تنوعِ روشن شان به رنگ هایی حدّاقلی می رسند. حالاتِ تندِ عاطفی در این انیمیشن هرکدام رنگِ خود را در محیط دارند. معماریِ خانه نیز هرچه به سمتِ اوج گاه های روایی پیش می رویم شکلی گوتیگ به خود می گیرند. رفتارها و خصوصیاتِ انسانی در جانورانی نمود پیدا می کنند که در آن دنیایِ دیگر می بینیم. هم چنین تمرکز بر آرزوهایی که به کابوس می انجامند و ایجادِ خلل در ماهیتِ کورالاین (آن جا که می خوابد و آرزو می کند کاش جایی که می خواهد باشد)، هم راستا است با آن وجوهی از اکسپرسیونیسم که بر هراس ها و روان پریشی هایِ ذهنِ آدمی انگشت می گذارد. پرداختِ فیلم خصوصن در آن دو نمونه ای که در سطرهایِ قبل ترِ همین پاراگراف آوردمِ، وامدارِ مطبِ دکترِ کالیگاریِ روبرت وینه است. البتهِ طبیعی است، تا پیش از کورالاین هم فیلم ها و ژانرهایی در پرداختِ روحیاتِ آدمی به صورتی عینی از فیلمِ وینه تاثیر پذیرفته-اند.
۴ زمانی که وهم تصمیم بگیرد خود را آرام آرام نشان دهد تا در وقتِ انفجارش بیشترین تاثیرِ بصری را داشته باشد، سطورِ بالا درباره ی فیلم نوشته می شوند، اما در مفهومِ روایی باید از قدرتِ خلاقه ای آغاز کرد که واقعیت را به خیال پیوند می زند. در اولین ورود به آن جهان یا جهانی دیگر که کورالاین در پیشِ رو دارد با یک تونل روبرو هستیم. حجمی تو خالی، نرم و لغزنده که شباهتِ نسبی اش به زهدان ایده یِ قدرتِ خلاقه یِ مادرانه ای را می پرورد. اساسن چنین تصویر/مفهومی سوایِ هر گونه گریزِ جنسیتی به آن، نمودِ آفرینش است.
در موردِ آن قدرتِ خلاقه باید گفت که مادرِ آن دنیاییِ کورالاین، ضمنِ استفاده از آرزوهایِ دیگران برای ساختنِ جهان اش، خود نیز آرزو می کند، تا نهایتن ابداعِ دنیا از آن خودش باشد. ابداع، از امرِ آرزو شده پدید می آید. بدین صورت که این مادرِ آن دنیایی، دنیایِ متظاهری را می سازد با نام گذاری هایِ نمادین (یا نمادین کردنِ چیزی) همانندِ لبخندِ بخیه شده ی وایبورن و دستانی مکانیکی که نمی گذارند پدرِ آن دنیاییِ کورالاین چیزی بگوید. این قدرتِ خلاقه در تلاش است در دنیایش تمامن پیوستگی حفظ شود. در حفظِ این پیوستگی کودکانی بوده اند که به دکمه دوزی بر رویِ چشم های شان تن داده اند و روحِ-شان نیز در آن نام گذاری نمادین به کار رفته است. کورالاین هم باید همانندِ بقیه شود و این همانندی رازِ نیازِ مادرِ در آن دنیایی اش به اوست. مادرِ آن دنیایی، تحقّقِ میل اش را در یک دست بودنِ دنیایش می یابد. این جا با کورالاینی روبرو هستیم که این پیوستگی را بر هم می زند و وجودش هم راستا است با گربه ای که دکمه بر چشم هایش نیست. از زبانِ گربه می-شنویم که مادرِ آن دنیاییِ کورالاین از حضورش خرسند نیست. این دو از آن نام گذاری نمادین می گریزند و همانندِ شکافی بر دنیایِ مادرِ آن دنیاییِ هستند، شکافی که روایت از طریِق آن جریان می یابد. اگر همه چیز در روایت همانند و بی تغییر باشد که دیگر رویدادِ دراماتیکی در کار نیست تا از طریقِ تنش هایِ دراماتیک در دلِ شکاف هایِ روایت، روایت پیش رود.
توالیِ شکاف ها آن رویدادهایِ دراماتیکی هستند که قصه را سر و سامان می دهند. شکافی که شخصیت ها دارند و به خاطرِ آن به آن دنیایِ دیگر پناه می برند فارغ از اینکه خود در شکافِ ناهمانندی می افتند و این ناهمانندی با دوختنِ دکمه بر چشم ها است که جبران می شود. در دیالکتیک، استثنا همان قاعده است و شکاف ها به منزله یِ استثنائاتی هستند که قاعده یِ بازی بر اساسِ شان شکل می گیرد. استثنائاتی که با چشم هایِ دکمه دوز جزئی از آن دنیا می شوند و دیگر از حالتِ استثنائیِ خویش بیرون می آیند. آن دنیایِ دیگر منتظرِ استثنائی به نامِ کورالاین است. در واقع از شکلِ نخستینِ شکاف به شکلِ متعالی تر و قدرتمندتری می رسیم که خود را با استفاده از شکافِ دیگران پر می کند و هم چنین شکاف هایی عینی که مرزِ بینِ این دو شکاف اند شاملِ شکافی که در خانه است و کورالاین از طریقِ آن به آن دنیایِ دیگر وارد می شود و شکافی که گربه در آن محو می شود.
۵ ساختارِ ریتمیکِ کورالاین می تواند شبیهِ آن حجمی باشد که سیرک باز از درونِ آن بیرون می آید و با موش هایِ سیرکش برایِ دخترک و پسرِ لال برنامه اجرا می کند. چنین حجمی با شکاف هایِ موازیِ افقی در آن، روایتی وهم انگیز از ایده ای است که آرزو می شود و آن گاه که به خیال در می آید، شخصیت ها چون جادوگری می شوند که اراده اش بر آن نیروهایِ جادویی که زمانی تحتِ سلطه اش بوده اند را از دست داده است. گهگاه آرزوهای ما نیز چنین اند، آن ها بر ضدِّ ما می شورند. اما با این همه، ما آرزو می کنیم چرا که ابداع، از امرِ آرزو شده پدید می آید.
پس از تحریر:
- شکاف در این متن هر آن چیزی است که سوژه را از مطلق بودن و یک دست بودن می رهاند و در عینِ حال فقدانی است که سوژه از آن در رنج است.
- درست است که مستقیمن به این امر اشاره ای نشده، اما حدِّاقل برایِ من نماهایِ اکسپرسیونیستیِ کورالاین با آن رنگ-های در حالِ احتضار تداعی کننده ی تابلویِ جیغ اثرِ ادوار مونش هستند.