۱۳۸۹ مرداد ۱۲, سه‌شنبه

چهار بند نوشته و نانوشته در باره‌ی کورالاين

یک - يک مشت سؤال

نوشتن در باره‌ی کورالاين را از کجا بايد شروع کرد؟

از اسمی که او دوست دارد درست تلفظ شود؟ از من کوچکی که حتما با همه‌مان زیسته و می‌زيد؟ از عروسک‌هايی که به زنده‌گی‌مان آمده‌اند، مانده‌اند، گم شده‌اند، هم‌حرف‌مان شده‌اند، ترسانده‌اندمان و فراموش‌شان کرده‌ايم؟

از نشانه‌شناسی حيوانات؟ گربه‌ی سياه سخن‌گويی که حتا در به‌ترين حالت هم از موش‌ها دل خوشی ندارد، حتا اگر موش‌های جهنده‌ی سيرک باشند؟ يا سگ‌‌های بال‌دار مرده و خفاش‌های سگ‌نما؟ يا عنکبوت و سلطه‌ی او بر ديگر حشرات طوری که آخوندک با همه‌ی آن هیبت هول‌ناک‌اش می‌‌شود فقط مرکب نظام‌اش؟

ديگر از چه؟ بگذار فکر کنم کمی و جمع کنم ذهن شلوغ خواب‌زده‌ام را ...

از در و معبری که به دنيايی ديگر باز می‌شود سريع می‌گذرم فعلا که از بديهيات است، اما خود خواب را چه‌طور؟ می‌شود از خواب هم گذشت؟ و از در گيری کسانی که حتا دنيای شگفت‌ات را باور نمی‌کنند در بازی چه‌طور؟ آيا خواب ما را در می‌ربايد يا ما خواب را می‌آفرينيم، سمت و سو می‌دهيم به آن؟ از آن ديگری که در خواب‌ها می‌بينیم و می‌جوييم و حتا بر می‌سازيم؟ آن خانه‌ی ديگر، آن مامان و بابای ديگر، آن خوراک‌های دوست‌داشتنی و دست‌پخت‌های ديگری که مگر خواب‌شان را ببينيم؟ از بروز تمايلات ممنوعه و پنهان‌شده‌يی که همه‌مان از آن‌ها خبردار هستيم و در سکوت برگزار می‌کنيم حضورشان را؟

از اين که خودم هم خواب و بيدار قصه را ديدم؟ از اين که خواب‌هايمان را دوست داریم يا نه؟ از اين که خواب‌هايمان را جدی بگيریم يا نه؟ از اين که در خواب‌هايمان چه رؤيايی بافته می‌شود يا می‌بافيم به شکلی ناخودآگاه؟

راستی، از سيرک و نمايش چه‌طور؟ آقای بی و آن دو پيردختر – اسم‌شان چه بود؟ اپريل و ... فعلا اسم يکی‌شان را به خاطر نمی‌آورم* – و تعلق‌شان به گذشته با ان آب‌نبات‌های هفتاد هشتاد ساله و بازگشت‌شان به ام‌روز؟ و حتا تمايل جنسی اقليتی‌شان؟

از رنگ آبی موهای کورالاين چه‌طور، وقتی که توی عکس خانواده‌گی با مامان و بابای واقعی‌اش می‌بينيم که رنگ‌شان قهوه‌يی‌ست؟

از طلسم چه‌طور، وقتی همه‌چيز می‌شود انبوه شنی که فرو می‌ريزد يا زمينی که رنگ می‌بازد و خاکستری بی حس و حالی می‌شود؟ از دست‌کش نارنجی‌رنگی که می‌شود رنگ زنده‌گی و رنگ آشتی چه‌طور؟ از رنگ صورتی، سفيد و آبی قصر آپارتمانی چه‌طور؟ از همان خانه‌يی که پر از در و پنجره و گاه هر چه زش دور می‌شوی باز به ان نزديک‌تر می‌شوی؟

راستی، مگر می‌شود دفترچه‌های يادداشت را از خاطر برد؟ و پنجره‌های غبارگرفته را؟

از وايبی نخود آش پر حرفی که مگر در خيال‌ات دهان‌اش بدوزی و بشود آخر کسی که خوش‌حال می‌شوی از دوستی و هم‌راهی‌اش که اگر نبود اسیر هميشه‌ی عمر جادوگر می‌مانستی؟

يا از دکمه‌ها؟ از دکمه‌هايی که با نخ و سوزنی تيز که حس‌شان نمی‌کنی چشم‌ها را می‌دوزند؟

از ارواح اسير کودکان بازی‌گوشی چه‌طور که خيالات دوست‌داشتنی‌شان را به واقعيت تلخ و شيرين‌شان ترجيح دادند و شدند گرفتارهای فراموش‌شده و فراموش‌نشده‌يی که مگر دخترکی ديوانه و پيرزنی فرو رفته در دل‌تنگی خواهر دوقلويش بشناسندشان؟

ديگر از چه؟ اين سؤال‌ها را سر تمامی خواهد بود مگر؟ ...


* آن يکی هم که ميريام بود ديگر.



دو – يک برخورد فرامتنی سرضرب

يادم به خيلی قصه‌های ديگر می‌افتد. يادم به خيلی کس‌ها می‌افتد. يادم به يونگ می‌افتد. حتا يادم به محسن مخمل‌باف می‌افتد و «فضيلت بسم الله‌»اش. ياد «تويين پيکس» لينچ هم می‌افتم. با اين همه و خيلی زياد ياد «آف‌تاب ابدی يک ذهن پاک» می‌افتم. جوری که تحريک می‌‌شوم بنشينم يک مقايسه‌ی سرتاسری بکنم و تطبيق بدهم آدم‌ها را و ماجراها را و همه چيز را.

کلمنتاين - تنجرين با آن موهای هر روز به رنگی‌ش که ديوانه‌گی‌ها داشت و استاکر بود، آيا نمی‌تواند همین کورالاينی باشد که مثل او نگران رفتار ديگران به اسم‌اش هست و با چوب جادو دنبال آب می‌گردد؟

دفترچه‌ی نوشته‌ها و نقاشی‌های جوئل را هم يادتان هست و حالا هم نوشته‌های دفترچه‌ی کورالاين را ببينيد و خرت و پرت‌هايی که ماجراجويانه در کيف می‌ريزد و آن‌چا سبد سبد که از آدم‌ها خاطره جمع می‌شد تا کناری گذاشته شود و نمی‌شد.

از زوايای پنهان عوالم هر آدمی که موقعيت بروزشان را نداشته و خيال‌شان را می‌سازد مثل خودارضايی جوئل در حضور کلمنتاين و خواب کودکانه‌ی کورالاين از نمایش بی‌پروای ميريام و اپريل یعنی نمی‌شود حرف زد؟

طلسمی که فرو می‌پاشد و می‌شود کپه‌يی شن و آن‌جا خاطراتی که پاک می‌شوند: ديوارهايی که فرو می‌ريزند، کتاب‌هايی که سفيد می‌شوند، آدم‌هايی که بی‌صورت می‌شوند و ...

شگفتی‌يی که اين‌جا با عبور از راه‌رويی با خواب‌آلوده‌گی سر و شکل می‌گيرد و عمليات پاک‌سازی ذهنی‌يی که آن‌جا هم دروازه‌اش خواب است.

دوگانی وايبی و کورالاين هم با کلمنتاين و جوئل را می‌شود اعتنا کرد.

حالا می‌ماند که بروم از قصه‌ی آبلارد و هلوئيز رمزگشايی کنم و همين طور عنکبوت جادوگر، (اما کو حوصله؟) گرچه حالا همه چيز را خيلی سرضرب مرور کرده‌ام و هيچ چيزی فراتر از همين خطوط نيست.



سه – ثبت شنيده‌ی کاملا بی‌ربط و البته مرتبط

دوستی دارم که کم و بيش می‌شناسيدش و پسرک خردسالی دارد. پسرک داشته بطری آب را روی فرش خالی می‌کرده. بابا در می‌آید و رو به او می‌گويد: «چه کار می‌کنی؟ مگه عقل نداری که نبايد آب رو اين‌جا بريزی. آب رو بايد تو باغ‌چه خالی کنی.» می‌دانی چه جواب می‌شنود؟ فيلسوفک جواب می‌دهد: «آخه، من دو تا عقل دارم: يه عقل خوب یه عقل بد. اين حرف عقل بدم بود که گفت آب رو اين‌جا بريزم.» بعد می‌رود دنبال کارش و بابا را حيران رها می‌کند جلو خيسی فرش.

حالا اگر برای خودش او هم دری کوچک داشته باشد، دنيايی ديگرگون و باقی قصه چه‌طور؟ عجيب است يا نه، خيلی هم عادی‌ست و نيازی به رمزگشايی ندارد هيچ چيزی.



چهار – پيش از فيلم و در اطراف آن

بعدا می‌نويسم، از گربه‌ی بی‌مکان، از تطابق‌هايی که می‌شود با فيلم «يتيم‌خانه» يافت و ...

بعدا می‌نويسم ...

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر